دفترچه ی خاطرات

آدم با همه روزهای عمرش زندگی نمیکنه،آدم با خاطرات بعضی روزای عمرش زندگی میکنه "مارکز"

تبلیغات تبلیغات

دو ماراتون

توکتاب یادت باشه نوشته به همسرم گفتم اشغال ها روببره سرکوچه دیدم دیر کرد،اومد گفتم چرا دیر کردی؟ اصرارمن را که دی گفت یه مستمند سرکوجه هست همیشه بهش کمک میکردم،امشب پول همراهم نبود،خجالت کشیدم اون آقا رو ببینم نتونم بهش کمک کنم‌. کل کوچه رو دور زدم از سمت دیگه برگردم خونه اون مستمند رو نبینم شرمنده بشم. نوشته از این کارهایش فیوز میپراندم.احساس میکردم شبیه دونده هایی هستیم که من افتان و خیزان میروم و حمید با سرعت پیش می رود.
برچسب‌ها: میپراندم
دفترچه ی خاطرات ، ۱۴۰۳-۰۷-۱۳ ، متفرقه
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

آخرین مطالب این وبلاگ

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها